انگار نه انگار که ما دل داریم
ما با دلمان هنوز مشکل داریم
صد سنگ بزرگ در مقابل داریم
معشوق خودش می بُرد و می دوزد
انگار نه انگار که ما دل داریم !
ما با دلمان هنوز مشکل داریم
صد سنگ بزرگ در مقابل داریم
معشوق خودش می بُرد و می دوزد
انگار نه انگار که ما دل داریم !
آنروز که از پیشم رفتی.....
نه...! هرگز نگفتی برای همیشه...
نمیدانم به کجا ؟!
شاید........
به آنسوی دوردستهای محال تمام آرزوهایم
همسفر چشمهایت بود.....

نمیدانم در کجای خاطراتم ایستاده ای
که از حواس لحظه هایم
پرت نمی شوی .....
شاد باش

نه یک روز که همیشه...
بگذار آوازه ی شاد بودنت چنان بپیچد
که پشیمان شوند
آنان که بر سر غمگین کردنت
شرط بسته اند ....
باید راهی یافت، برایِ زندگی را زندگی کردن،
نه فقط زندگی را گُذَراندَن .. باید راهی یافت،
برایِ صبح…
حکایت من ؛ حکایت کسی است که عاشق دریا بود ،
اما قایق نداشت
دلباختۀ سفر بود ؛ همسفر نداشت
حکایت کسی است که زجر کشید ،اما ضجه نزد
زخم داشت و ننالید
گریه کرد ؛ اما اشک نریخت
حکایت من ؛ حکایت چوپان بی گله وساربان بی شترست !
حکایت کسی که پر از فریاد بود ، اما سکوت کرد ؛
تا همۀ صداها را بشنود.
دلتنگت شده ام ؟
نمی دانم !
شاید برای تو ....
برای دیروزهایی که با تو سر کردم .....
آنروز که از پیشم رفتی.....
نه...! هرگز نگفتی برای همیشه...
نمیدانم به کجا ؟!
شاید........
به آنسوی دوردستهای محال تمام آرزوهایم
همسفر چشمهایت بود.....
شاد باش
نه یک روز که همیشه...
بگذار آوازه ی شاد بودنت چنان بپیچد
که پشیمان شوند
آنان که بر سر غمگین کردنت
شرط بسته اند ....
خداوندا
آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که
نمی توانم تغییر دهم؛
شهامتی، که تغییر دهم آنچه را که می توانم؛
و دانشی که تفاوت این دو را بدانم.

به درگاه تو دعا می کنم،
که در قلب منی،
در عبور از دنیــــــــــــــای رنــــــــــــــج،
راهــــــــــنمایم باش،
قلبم را به سوی تو می گیرم،
پس مرا به سوی خویشتن بخوان،
و راه لطف و رحمتت را نشانم ده،
کاش می دانستم این سرنوشت را چه کسی برایم بافته…
آن وقت به او می گفتم یقه را آنقدر تنگ بافته ای که بغضهایم را
نمیتوانم فرو ببرم…

آنقدرها هم..
روی وقار من حساب نکن…
قطب زمین هم که باشم..
تورا که میبینم..
یخ هایم آب می شود…

وقتی دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت من در انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست من را دوست بدارد من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد من شروع کردم
وقتی او تمام شد من آغاز شدم
وچه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن

اشکم را در آوردی فدای آن عشق پاکت ای بهترینم .

بگذار اعتراف کنم، امروز صبح به طلوعت نیاز داشتم. به گرمای وجودت.
مثل زمانی که وجودت من را در خود حل میکند . مثل زمانی که با نگاهت
به اوج یکی شدن میرسم. و چقدر امروز به خلوتی خالی نیاز داشتم.
خدای من !!!! کمکم کن و دستم را بگیر تا قطره فاصله ها بزرگ نشود.
کمکم کن پاکنی برای پاک کردنش پیدا کنم
خدای من !!!! به تو نیاز دارم تا فرشته نگهبانی که برایم فرستاده ایی را از
دست ندهم....
آمین!!!!!

آدمــها کنــارت هستند . . . تا کـــی؟ تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند
از پیشــت میروند یک روز . . . کدام روز ؟ وقتی کســی جایت آمد
دوستــت دارند . . . تا چه موقع ؟ تا موقعی که کسی دیگر را برای
دوســت داشـتن پیــدا کنـند
میگویــند عاشــقت هســتند برای همیشه ! نه . . . ! فقط تا وقتی که نوبت
بــــــازی با تو تمام شود. . . و این است بازی باهــم بودن . . .

و گفتی که باید از هم جدا شیم
باید دیگه ما مال هم نباشیم
باید هر یک بریم به سمت یک راه
باید دیگه با هم همراه نباشبم
ولی من به جدایی تن ندادم
دیگه حرفی واسه گفتن ندارم
بدون جون منی ، عمر منی تو
نباشی راهی جز مردن ندارم
به یادت میتپه قلب من هردم
بدون دنیای من باتو بهشته
نباشی این بهشت میشه جهنم
میدونم تو دلت یه جای دیگست
تو دستات جای من دستای دیگست
بدون اگه بخوای ازم جدا شی
میشم تنها ترین تنهای بی کس.....
روزی میــرسَد
بــآ کولـــــه بــــآر تَنهـــآییـَم
رآه خــــوآهم افتـــــآد
چـــه فَــــرقی دآرد کجـــــآی ایـــن دنیــــــآ بـآشــــم

با یاد تو این ستاره ها رنگی بود
این دفتر خاطرات من سنگی بود
از درس کلاس عاشقی سهمم باز
یک زنگ فقط دوری و دلتنگی بود


آنهايي كه هميشه بودند، هرگز نبودند
او كه هرگز نبود، هميشه بود
هميشه و در تمام لحظهها
به او كه تمام دقايق عمرم را عطرآگين كرد
آنچنان كه
بعد از ساليان دراز
هنوز از شميم خوش آن لحظهها سرشارم
و رد پايش هنوز در خوابهاي هر شب من….

کاش می دانستی، من سکوتم حرف است،
حرف هایم حرف است،
خنده هایم، خنده هایم حرف است.
کاش می دانستی،
می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم.
کاش می دانستی، کاش می فهمیدی،
کاش و صد کاش نمی ترسیدی که مبادا دل من پیش دلت گیر کند،
یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند.
من کمی زودتر از خیلی دیر،
مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد.
تو نترس، سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد.
کاش می دانستی،
چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت،
در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست.
تازه خواهی فهمید، مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست.

تمام “امن یجیب” های دلم را
گره زده ام به کلماتت
و روانهی آسمان کرده ام
.
خاتون ِ خوب ِ خواب و خاطره!
من مطمئنم
خدا تو را برای دلم نگه میدارد

دیگر آن مجنون سابق نیستم
آن بیابان گرد عاشق نیستم
اینک از اهل نسیم و سایه ام
با تب صحرا موافق نیستم
با سلامی با خیالی دل خوشم
در تکاپوی حقایق نیستم
بس کنید اصرار را، بی فایده ست
من برای عشق لایق نیستم

دلم مي خواهد بهت بگم ، اين رسم عاشقي نبود
دلم مي خواد بهت بگم ، اين روزا بي قرارتم
حتي اگه مي بيني تو ، اينجوري سرد و ساكتم
دلم مي خواد بهت بگم ، چرا صدام نمي كني
دلم مي خواد بهت بگم نبض نفسهاي مني
دلم مي خواد بهت بگم ، از اين زمونه خسته ام
دلم مي خواد بهت بگم ؛ ديگه ترانه ندارم
دلم مي خواد بهت بگم نرو ، ترو خدا بمون
دلم مي خواد بهت بگم ، آره واسه چشات كمم
دلم مي خواد بهت بگم كنار لحظه هام بمون
دلم مي خواد بهت بگم ، اگه تو تنهام بذاري
شهر را آدم به آدم در پی ات جویا شدم
تا که یک شب دیدمت، دل باختم، رسوا شدم
با نگاهی ساده قلبم را گرفتی، خوب من!
من نمی خواستم عاشق بشوم... امّا شدم!
مثل یک پروانه در شمع نگاهت سال ها
سوختم، امّا عزیزم! با تو من معنا شدم
گفته بودی در کنارت تا ابد هستم ولی
باز رفتی، باز ماندم، باز من تنها شدم!