زندگی ...

 

زندگانی با همین غم ها خوش است

با همین بیش و همین کم ها خوش است

زندگی کردیم و شاکی نیستیم

بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم

گلایه مجنون از خدا

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

خالی از جام الستش کرده بود

گفت یارب از چه خارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

خسته ام زین عشق دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو لیلای تو من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگت پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

ندانستم

 

به یار بی وفا عمری وفا کردم  ندانستم

                                            به امید وفا عمری فنا کردم ندانستم

ندانستم که دارد سنگ درسینه به جای دل

                                           بجان خویشتن دائم جفا کردم ندانستم

هیچ کس فکر نکرد

هیچ کس فکر نکرد

        که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

                               و همه مردم شهر بانگ برداشته اند

                                                                       که چرا سیمان نیست

                                                                                    وکسی فکر نکر د که چرا ایمان نیست

                                                                                                            و زمانی شده است

                                                                      که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست

هیچ کس فکر نکرد ................

بی وفایی

می بخشم کسانی را که هر چه خواستند با من ، با دلم ، با احساسم کردند

و مرا در دور دست خودم تنها گذاردند و من امروز به پایان خودم نزدیکم ،

پروردگارا. به من بیاموز در این فرصت حیاتم آهی نکشم برای کسانی که دلم را شکستند

دل شوریده


میروم خسته و افسرده و زار

 سوی منزلگه ویرانی خویش

به خدا می برم از شهر شما

 دل شوریده و دیوانه ی خویش

 می برم که در آن نقطه ی دور

 شستشویش دهم از رنگ گناه

 شستشویش دهم از کله ی عشق

 زین همه خواهش بیجا و تباه

 می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه ی امید مهال

 می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد می رقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمه ی جوشان گناه

 شاید آن به که بپرهیزم من

 بخدا غنچه ی شادی بودم

 دست عشق آمد و از شاخم چید

 شعله ی آه شدم صد افسوس

 که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست

میروم خنده به لب خونین دل

میروم از دل من دست بدار

 ای امید عبث بی حاصل

تعبیر عشق

 

کاش ميشد عشق را تفسير کرد

خوابه چشمان تو را تعبير کرد

کاش ميشد همچون گلها ساده بود

سادگی را با تو عالمگير کرد

کاش ميشد در خراب آباد دل خانه احساس را تعمير کرد

کاش ميشد در حريم سينه ها عشق را با وسعتش تکثير کرد

برگرد ...

 

من از قصه زندگی ام نمی ترسم

من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.

ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست

اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

همیشه بخشنده باش ...

 

شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آنرا از تو گرفتند

 

" عشق بورز به آنها که دلت را شکستند "

 

دعا کن برای آنها که نفرینت کردند

 

" درخت باش به رغم تبرها "

 

بهار شو و بخند که خدا هنوز آن بالا با ماست .

 

سکوت

سکوت می کنم

 
صدای آشنایی از دور به گوش میرسد


گویی صدای پای رهگذر است


رهگذری که سالها به سویم می آید و هرسال این روزها

 از من عبور می کند


غریبه ای که گویی آشناست


هرچه می اندیشم گویی جایی او را دیده ام


...چشمانش ، نگاهش از جنس نگاهیست که سالها مرا


نه ، نه


...باور نمیکنم


یعنی او مرا می خواند!؟


صدایش چه آشناست


و قصیده ای که می خواند


گویی جایی آنرا نوشته ام


بگذریم ........

روزگاری ....

 

روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت

هر کسی غصه ی اینکه چه میکرد نداشت

چشمه ی سادگی از لطف زمین میجوشید

خودمانیم ....

زمین این همه نامرد نداشت


عشق بازی ....

عشقبازی به همین آسانی است
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کارهموارۀ باران با دشت
برف با قلۀ کوه
رود با ریشۀ بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه‌ای با آهو
برکه‌ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت با ما
!

عشقبازی به همین آسانی است .....

خمار مستی ...

 

همـه عمـر برندارم سـر از ایـن خمـار مستی

کـه هنـوز مـن نبـودم کـه تو در دلم نشستی            

تـو نـه مثل آفتــابی کـه حضـور و غیبـت افـتـد

دگـران رونـد و آینــد و تو همچنـان که هستی            

چـه حکـایت  از  فراقـت کــه  نداشـتم ولیــکن

تـو چــو روی بـاز کردی  در  مــاجــرا  ببسـتـی           

نظـری به دوسـتان کن که هـزار بــار از آن بــه

کـه  تحیــتی نویسـی و  هـدیـتـی فــرسـتـی 

تـو چــو روی بـاز کردی  در  مــاجــرا  ببسـتـی           

 

بی وفایی ...

 

اي كه از كلك هنر ، نقش دل انگـيز خدايي     حيف باشد مه من كين همه از مهر جدايي

 

گــفته بـودي جـگرم خون نكني باز كــجايي     من ندانستم از اول كه تو بي مهر و وفـايي

 

                             عهد و نابستن از آن به كــه ببندي و نپايي

 

مدعي طــعنه زند در غــم عـشق تو زيادم      وين نداند كـه من از بهر غم عشق تو زادم

 

نغــمه ي بلـبل شــيراز نرفته اسـت ز يادم      دوستان عيب كنندم كه چرا دل به تو دادم

 

                             بايد اول به تو گفتن كه چـنين خوب چرايي

 

غمی غمناک ...

 

شب سردي است، و من افسرده.

راه دوري است، و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده. 

مي كنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند زمن آدم ها.

سايه اي از سر ديوار گذشت،

غمي افزود مرا بر غم ها. 

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني. 

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ برآرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريك است! 

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟ 

مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمي غمناك است

 

گاهی ....

 

راهی برای رفتن

نفسی برای بریدن

کوله بارم بر دوش

مسافر میشوم گاهی…

عشقی برای خواندن

بغضی برای شکفتن

خاطراتم در دست

بازیچه میشوم گاهی…

نگاهی در راه

اعتمادی پرپر

پاهایم خسته

هوایی میشوم گاهی…

فکرهای کوتاه

صبری طولانی

صدایی در باد

زمستان میشوم گاهی…

روزهای رفته

ماه های مانده

تقویم ام بی تاب

دلم تنگ  میشود گاهی…

جای پایی سرد

رد پایی گنگ

در این سایه ی تنهایی

چه بی رنگ میشوم گاهی…

انگشت نما...

 

منم انگشت نمای همه  عالم به وفا


تویی  انگشت نمای  همه  دنیا به جفا


وین عجب با تو مرا شوق وصال است ،هنوز


تو چو خورشیدی و من ماه پر از مهر و صفا


کس در این شهر نفهمید که دل باخته ام


غیر ماه و فلک و طفل شب و باد صبا

 

عشق حقیقی ...

 

ما  اسیریم  در  این خانه ی ویرانه ی دوست


 

باید ای دوست شویم عاشق و دیوانه ی دوست


 

آخرین   منزل   ما   مقصد  پایانی  ماست


 

چاره ای نیست به جز رفتن در خانه ی دوست


 

هر چه خوبی به جهان است که از یار رسد


 

حیف باشد که که شوی دشمن و بیگانه ی دوست

 

شاه دل ...

 

شاه دلم گدا مکش ، من شده ام گدای تو

گر چه ستم کنی به من،جان و تنم فدای تو

مهر تو از وجود من ، با غم دل نمی رود

مهر منت به دل نشد ، هر چه کنم برای تو

از همه کس گذر کنم ، از تو گذر نمی شود

مشکل تو وفای من ، مشکل من جفای تو

 

عشق یعنی...

 

عشق عشق یعنی خلوت و راز و نیاز
عشق یعنی محبت و سوز و گداز
عشق یعنی سوز بی ماوای ساز
عشق یعنی نغمه ای از روی ناز
عشق یعنی کوی ایمان و امید
عشق یعنی یک بغل یاس سپید
عشق یعنی یک ترنم از یه یار
عشق یعنی سبزی باغ و بهار
عشق یعنی لحظه دیدار یار
عشق یعنی انتهای انتظار
عشق یعنی وعده بوس و کنار
عشق یعنی یک تبسم بر لب زیبای یار
عشق یعنی حس نرم اطلسی
عشق یعنی با خدا در بی کسی
عشق یعنی همکلام بی صدا
عشق یعنی بی نهایت تا خدا
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی از فراقش سوختن
عشق یعنی سر به در اویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی بنده فرمان شدن
عشق یعنی تا ابد رسوا شدن
عشق یعنی گم شدن در کوی دوست
عشق یعنی هر چه در دل آرزوست
عشق یعنی یک تیمم یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی یک تبسم یک نگاه
عشق یعنی یک تکیه گاه و جان پناه
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی پیش محبوبت بمیر
عشق یعنی از رضایش عمر گیر
عشق یعنی زندگی را بندگی
عشق یعنی بندگ آزادگی

 

به دنبال تو ام هر روز و هر شب..

 

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه

چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم هرشب

تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

 

دلبستگی ....

 

هیچ زمان دل به کسی نبند ...... چون این دنیا این قدر کوچک است که دو تا دل کنار هم جا

 نمیشه ..... ولی اگر دل بستی ... هیچ وقت ازش جدا نشو چون این دنیا این قدر بزرگه ... که

 دیگه پیداش نمیکنی

دست خودم نیست..

دست خودم نیست

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!

بی وفایی

 

 دلبرم اندر خیالم خود نمایی میکند

     در فراقش این دل من بینوایی میکند

       او برفت و پشت پا زد بر دل و دنیای من

           کار دل را بین که بهرش بیقراری میکند......

   

ای کاش.....

 

اي كــاش

 آهنگ محبت بودم و بــرايت آهنگ عشق را مي سـرودم.

اي كاش قطره ي اشك بودم و از چشمهايت جاري مي گشتم.

ولي افسوس كه نه آهنگ هستم ونه اشك چشمان پر مهرت.

ولي هرچه هستم تا آخـرين قطره خـوني كــه در رگ دارم

تورا دوست دارم.            

                            

یاد تو ...

 

باز در پنجه ی تاریکی شب

سوز این سینه ی من حسرت تست

باز در سجده ی کفر آلودم

یادت ایمان مرا با خود شست

چشمت افسونگر احساس نیاز

رقصت احیاگر بی تابی هاست

هم در این خانه ی پر گشته ز آه

یاد تو علت بی خوابی هاست

باز هم وسوسه ی آغوشت

هست و پی در پی خواهشهایم

و چنین دانه ی انکار از تو

خود جواب من و چالشهایم

ای که احساس مرا می دانی

بگشا چشم خمار آلودت

تا ببینی که چه سوزانم من

از نگاه دل و جان فرسودت

وین همه راز که در شعر من است

همه از باور تو جوشیدست

کاش یکدم به کنارم آیی

ای که عشقت به دلم روییدست ...

تنهایی

 
در کوچه های شب قدم میزنم

در تاریکی سرد قدم میزنم

خسته و بی کس وبی صدا

در اقیانوس غم قدم میزنم

در تار و پود قلبم نقشی نبود

شیشه ی تنهایی ام را سنگ میزنم

شیشه ی تنهایی گویی ز آهن است

سنگ را بر آن بی اثر میزنم

بر چهره ام دگر رنگی نمانده است

رخ بی رنگ را رنگ سیاهی میزنم

صدایم در سرای بی کسی ناید به گوش

غصه ام را با خون دل هم میزنم

مانده ام تنها در این دنیایه پوچ

میدانم عاقبت ،خود را دار میزنم

 

یاد پروردگار...

 

هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شده ام

                    هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم

شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا

                          بر منتهای همت خود کامران شدم

 

 

با هم زندگی را بفهمیم ...

 

به باغ هم‌سفران
                                   صدا کن مرا
                                                 صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
                                                       که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.
کسی نیست، بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
                                                 میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.

 

تنهایی

 

به سراغ من اگر می آئید

نرم و آهسته بیائید 


      مبادا که ترک بردارد

 
 چینی نازک


تنهائی من