فراموشی
در جوانی غصه خوردم هیچکس یادم نکرد
در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد
آتش عشقت چنان از زندگی سیرم بکرد
آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد
در جوانی غصه خوردم هیچکس یادم نکرد
در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد
آتش عشقت چنان از زندگی سیرم بکرد
آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدین سان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتش ها که در این کوه برپا می کنم..... هر شب
کجایی ای رفیق نیمه راهم
نمی بخشد کسی جز غم پناهم
نه تنها از تو نالم کز خدا هم
چنین که یخ زده ایمان من اگر هر روز
هزار بار بیاید بهار کافی نیست
خودت دعا کن ای نازنین که برگردی
دعای این همه شب زنده دار کافی نیست
چیزیم نیست خرد و خمیرم فقط همین
کم مانده است بی تو بمیرم فقط همین
از هرچه هست و نیست گذشتم ولی هنوز
در عمق چشمهای تو گیرم فقط همین
گر زری و گر سیم زر اندودی باش
گر بحری و گر نهری وگر رودی باش
در این قفس شوم چه طاووس چه بوم
چون ره ابدیست ،هرکجا بودی باش