آنقدرها هم..

 

روی وقار من حساب نکن…

 

قطب زمین هم که باشم..

 

تورا که میبینم..

 

یخ هایم آب می شود…

 

کاش می دانستم این سرنوشت را چه کسی برایم بافته... آن وقت به او می گفتم یقه را آنقدر تنگ بافته ای که بغضهایم را نمیتوانم فرو ببرم...