من و این درد آشنای همیم
مرهم زخم هم,دوای همیم
پیچک و
شاخ سبز احساسیم
که در این باغ ازبرای
همیم
سخن از ترک گفتن آسان نیست
مبتلای هم و بلای همیم
در قفس گر چه عمر می گذرد
بلبل طبع با
صفای همیم
هر غزل خنجری است بردل خون
درد زخمان بی
شفای همیم
من و و ترس از خیال بی تو شدن
در
تظاهر که دل رضای همیم
صحبت از رفتن و آمد و دیدم
هر یکی زودتر فدای
همیم
صحبت از رفتن و آمد و دیدم