http://s2.picofile.com/file/7328245799/sher91.jpg

 

 

ای کاش احساسم گلی می بود ، میریخت عطرش را به دامانت


 

 

یا مثل یک پروانه پر میزد ، رقصان به روی طاق ایوانت


 

 

ای کاش احساسم کبوتر بود ، بر بام قلبت آشیان میکرد

 


از دست تو یک دانه برمیچید ، عشقی به قلبت میهمان میکرد

 

.
ای کاش احساسم درختی بود
، تو در پناه سایه اش بودی


 

یا مثل شمعی در شبت میسوخت ، تو مست در میخانه اش بودی

 

.
ای کاش احساسم صدایی داشت ، از حال و روزش با تو دم میزد

 

مثل هزاران دانه برفی ، سرما به جان دشت غم میزد


 

.
ای کاش احساسم هویدا بود ، در بستر قلبم نمی آسود

 

 

یا در سیاهی دو چشمانم ، خاموش نمیگشت و نمی آلود


.
ای کاش احساسم قلم میگشت ، تا در نهایت جمله ای میشد


 

یعنی که “دوستت دارم”ی میگشت ، تا معنی احساس من میشد !

.