سودا...
دلم آشفته آن مایه ناز است هنوز...
مرغ پر سوخته در پنجه باز است هنوز...
جان به لب آمد و لب، بر لب جانان نرسید
دل به جان آمد و او، بر سر ناز است هنوز...
گرچه بیگانه ز خود گشتم و دیوانه ی عشق
یار، عاشق کش و بیگانه نواز است هنوز...
خار گردیدم و بر آتش من، آب نزد
غافل از حسرت ارباب نیاز است هنوز...
همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع
قصه ی ما دو، سه دیوانه دراز است هنوز...
گرچه رفتی، ز دلم حسرت روی تو نرفت
در این خانه به روی تو باز است هنوز...
این چه سوداست عمادا که تو در سر داری؟..
این چه سوزیست که در پرده ی ساز است هنوز...
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر ۱۳۹۲ ساعت 0:49 توسط مصلوب
|
09353516735