آمار هر جا عشق خیمه زد جای عقل نیست!


هر جا عشق خیمه زد جای عقل نیست!

ترانه

 

 

گفتی دوستت دارم

و من به خیابان رفتم !

فضای اتاق برای پرواز کافی نبود...

چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ 11:53 بـ ه قـلمـ مصلوب

 

برگرد

آنقدر سريع

كه انگار

باراني تند گرفته است ...

چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ 11:52 بـ ه قـلمـ مصلوب

  

ناز که می کنی

یکی یکی

شکوفه های سیب

دوتا دوتا

مرغان عشق

سه تا سه تا

عشق و جان و هستی ام

می شوی و من

چهارتا ی

دست و پایم را گم میکنم

چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ 11:51 بـ ه قـلمـ مصلوب

چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ 11:51 بـ ه قـلمـ مصلوب

 

زنها وقتی خوشحالند لباس های زیبا ی پوشند

وقتی‌ خوشحال ترند گوشواره آویزان می‌‌کنند

غمگین که باشند با موهایشان ور میروند

تنها که باشند کفش می‌‌خرند، کتاب می‌خرند ، قهوه زیاد می‌‌خورند

دلتنگ که باشند عینک سیاه بزرگ می‌‌زنند ، و دور از چشمِ دنیا ، با واژه‌های تلخ ، جمله‌های قشنگ می‌‌سازند

دلگیر که می‌‌شوند ... فرق می‌کند ، گاهی‌ با لباسی زیبا در را برایت باز میکنند و با لبخند به یک چای دعوتت میکنند ، گاهی‌ با کتابی در دست ، کنجِ یک کافه، بی‌ خیالِ حضورِ چشم‌های کنجکاو با موهایشان بازی میکنند

حالا اگر تو مردی باشی‌ که در هر شرایطی با همان لباس ساده، با همان عینکی که گاه به گاه روی صورتت جابجا میکنی‌، با همان حالتِ خودمانی همیشگی‌ و دست‌هایی‌ که بیشتر وقت‌ها تکلیفشان را نمی‌دانند به دیدن زنِ محبوبت بروی ، از کجا خواهی‌ فهمید در درون این موجودِ آراسته چگونه توفان جایش را به تعادلی پر جذبه می‌‌دهد؟ چگونه زمان در لحظه ی درد می‌‌ایستد تا به وقتِ تنهایی بغض را به سلاخی چشم‌های منتظرش بفرستد ؟ چگونه خواهی‌ فهمید زنی‌ که تا مرز جنون به معجزه ی رویا ایمان دارد،از پشتِ عینکِ سیاهش دیوانه وار دوستت دارد ؟؟ .

چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ 11:51 بـ ه قـلمـ مصلوب

 

به من دل ببند

ما هنوز عمقِ سبزِ بهاران را نزیسته ایم

ما هنوز به اوجِ شعر

به لحظه ی نفس گیرِ رسیدن

نرسیده ایم

دوستم داشته باش

سر بر شانه ی حوصله که بگذارم

تو را کنارِ هر واژه

به صراحتِ ، می‌‌سرایم

چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ 11:50 بـ ه قـلمـ مصلوب

چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ 11:49 بـ ه قـلمـ مصلوب

 

 

هیچ مردی نمی‌خواهد

عاشق زنی شود

که در سیرک کار می‌کند

 

از آن زن‌ها که باید روی طناب راه بروند

 

عاشق زنی شود

که هر لحظه ممکن است سقوط کند

 

و اگر سقوط نکند

هزار‌ها نفر برایش

کف می‌زنند

چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ 11:49 بـ ه قـلمـ مصلوب

صدای پیانو می آمد

خیال می کردم عاشقم

پیانو قطع می شد

می گفتم فریب خورده ام

پیانوِ لعنتی

سنگین تر از آن بود که جا به جایش کنم.

چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ 11:49 بـ ه قـلمـ مصلوب

حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد

حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری

آن همه صبوری

من دیدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده

هی بوی بال کبوتر و

نایِ تازه‌ی نعنای نورسیده می‌آید

پس بگو قرار بود که تو بیایی و ... من نمی‌دانستم !

دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گریه‌ام

پس این همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟

حالا که آمدی

حرفِ ما بسیار،

وقتِ ما اندک،

آسمان هم که بارانی‌ست ... !

به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و

دوری از دیدگانِ دریا نیست !

سربه‌سرم می‌گذاری ... ها؟

می‌دانم که می‌مانی

پس لااقل باران را بهانه کُن

دارد باران می‌آید.

مگر می‌شود نیامده باز

به جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دریا برگردی؟

پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می‌شود !؟

تو که تا ساعت این صحبتِ ناتمام

تمامم نمی‌کنی، ها !؟

باشد، گریه نمی‌کنم

گاهی اوقات هر کسی حتی

از احتمالِ شوقی شبیهِ همین حالای من هم به گریه می‌افتد.

چه عیبی دارد !

اصلا چه فرقی دارد

هنوز باد می‌آید،‌ باران می‌آید

هنوز هم می‌دانم هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد

حالا کم نیستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال

که فرقِ میان فاصله را تا گفتگوی گریه می‌فهمند

فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و

آسمان هم که بارانی‌ست ...!

آن روز نزدیک به جاده‌ای از اینجا دور

دختری کنار نرده‌های نازک پیچک‌پوش

هی مرا می‌نگریست

جواب ساده‌اش به دعوت دریاندیدگان

اشاره‌ی روشنی شبیه نمی‌آیم تو بود.

مثلِ تو بود و بعد از تو بود

که نزدیکتر از یک سلامِ پنهانی

مرا از بارشِ نابهنگامِ بارانی بی‌مجال

خبر داد و رفت.

نه چتری با خود آورده بود

نه انگار آشنایی در این حوالیِ‌ ناآشنا ...

رو به شمالِ پیچک‌پوش

پنجره‌های کوچکِ پلک بسته‌ای را در باد

نشانم داده بود

من منظورِ ماه را نفهمیدم

فقط ناگهان نرده‌های چوبیِ نازک

پُر از جوانه‌ی بید و چراغ و ستاره شد

او نبود، رفته بود او

او رفته بود و فقط

روسریِ خیس پُر از بوی گریه بر نرده‌ها پیدا بود.

آن روز غروب

من از نور خالص آسمان بودم

هی آوازت داده بودم بیا

یک دَم انگار برگشتی،‌ نگاهم کردی

حسی غریب در بادِ نابَلَد پَرپَر می‌زد

جز من کسی تُرا ندیده بود

تو بوی آهوی خفته در پناهِ صخره‌ی خسته می‌دادی

تو در پسِ جامه‌های عزادارانِ آینه پنهان بودی

تو بوی پروانه در سایه‌سارِ‌ یاس می‌دادی.

یادت هست

زیرِ طاقیِ بازار مسگران

کبوتر بچه‌ی بی‌نشانی هی پَرپَر می‌زد

ما راهمان را گُم کرده بودیم ری‌را !

یادت هست

من با چشمان تو

اندوهِ آزادی هزار پرنده‌ی بی‌راه را

گریسته بودم و تو نمی‌دانستی !

آن روز بازار پُر از بوی سوسن و ستاره و شب‌بو بود

من خودم دیدم دعای تو بر بالِ پرنده از پهنه‌ی طاقی گذشت

چه شوقی شبستانِ رویا را گرفته بود،

دعای تو و آن پرنده‌ی بی‌قرار

هر دو پَرپَر زدند، رفتند

بر قوسِ کاشی شکسته نشستند.

حالا بیا برویم

برویم پای هر پنجره

روی هر دیوار و

بر سنگ هر دامنه

خطی از خوابِ دوستت‌دارمِ تنهایی را

برای مردمان ساده بنویسیم

مردمان ساده‌ی بی‌نصیبِ من

هوای تازه می‌‌خواهند !

ترانه‌ی روشن، تبسم بی‌سبب و

اندکی حقیقتِ نزدیک به زندگی.

یادت هست؟

گفتی نشانی میهن من همین گندمِ سبز

همین گهواره‌ی بنفش

همین بوسه‌ی مایل به طعمِ ترانه است؟

ها ری‌را ... !

من به خانه برمی‌گردم،

هنوز هم یک دیدار ساده می‌تواند

سرآغازِ‌ پرسه‌ای غریب در کوچهْ‌باغِ باران باشد.

چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ 11:48 بـ ه قـلمـ مصلوب

 

 

دو سال است که می دانم

بی قراری چیست

درد چیست

مهربانی چیست

دو سال است که می دانم

آواز چیست

راز چیست

چشم های تو شناسنامه مرا عوض کردند

امروز من دو ساله می شوم.

چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ 11:45 بـ ه قـلمـ مصلوب

آدم ها می گذرند

آدم ها از چشم هایم می گذرند

و سایه ی یکایکشان

بر اعماق قلبم می افتد

مگر می شود

از این همه آدم

یکی تو نباشی

لابد من نمی شناسمت

وگرنه بعضی از این چشم ها

این گونه که می درخشند

می توانند چشم های تو باشند...

چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ 11:44 بـ ه قـلمـ مصلوب

 بارانی مورب

در نیمروزی آفتابی

هیچ اتفاقی نیافتاده است

تنها تو رفته ای

اما من

قسم می خورم که این باران

بارانی معمولی نیست

حتما جایی دور

دریایی را به باد داده اند

چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ 11:43 بـ ه قـلمـ مصلوب

 

پرنده گفت : «چه بویی ، چه آفتابی ، آه

                بهار آمده است

                و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت .»

 

                 پرنده از ایوان

                پرید ، مثل پیامی پرید و رفت

                پرنده کوچک بود

                پرنده فکر نمی کرد

                پرنده روزنامه نمی خواند

                پرنده قرض نداشت

                پرنده آدمها را نمی شناخت

                پرنده روی هوا

                و بر فراز چراغ های خطر

                در ارتفاع بی خبری می پرید

                و لحظه های آبی را

                دیوانه وار تجربه می کرد

                 پرنده آه ، فقط یک پرنده بود

چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ 11:42 بـ ه قـلمـ مصلوب

 

 

گاهی آنقدر سردم

که تمام رودهای جهان

در چشم هایم یخ می زنند

گاهی آنقدر گرم

كه حتي

پيش از آنكه بميرم

هر آتشي مي تواند از گور من بلند شود

 

هواشناسی در حال و هواي من سردرگم است

و نمی فهمد

كه تمام ابرها به فرمان منند

و خورشيد فقط جهت چشم های من می چرخد

مي گويد

این زن ِ دیوانه

فکر می کند

جهاني ست

كه سرد و گرم روزگار را چشيده است !

چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ 11:40 بـ ه قـلمـ مصلوب


طراح : صـ♥ـدفــ